Skip Navigation Links




 اخبار
 

  نرم افزار نيايش توليد شد.

اين نرم افزار كه نسخه روزآمد شده منتخب مفاتيح است در برگيرنده ادعيه، زيارات، قرآن، مناجات و آداب تشرف به اماكن مقدسه است.

در اين نرم افزار براي نخستين بار ترجمه دعا و زيارت به صورت گويا عرضه شده است. 

 

فرهنگ لغت عربي

نسخه جديد نرم افزار المنجد2 كه در برگيرنده حدود 100 جلد كتاب لغت عربي است در حال توليد است.

جامع ترين نرم افزار لغت عربي كه مراحل پاياني خود را مي گذراند در قسمت هاي عربي به عربي، عربي به فارسي، فارسي به عربي، عربي به انگليسي و انگليسي به عربي ارائه خواهد گرديد.

 

 خطای Z0003

با رايج شدن ويندوز xp قفل المنجد2 مانند بسياري از نرم افزارهاي ديگر كشور سازگاري با سرويس پك دو ايجاد مشكل نمود. براين اساس قفل نرم افزار تعويض شده  (كد 32 رقمي) كاربراني كه پس از نصب با خطاي بالا مواجه شوند مي توانند CD خود را تعويض نمايند.


 

 

 


HyperLink

 
امام رضا علیه السلام

ولادت ، وفات ، طول عمر و مدفن آن حضرت
امام رضا ( ع ) در روز جمعه ، يا پنج شنبه 11ذي حجه يا ذي قعده يا ربيع الاول سال 153يا 148هجري در شهر مدينه پا به دنيا گذاشت . بنابر اين تولد آن حضرت مصادف با سال وفات امام صادق ( ع ) بوده يا پنج سال پس از در گذشت آن حضرت رخ داده است . همچنين وفات آن حضرت در روز جمعه يا دوشينه آخر صفر يا 17يا 21ماه مبارک رمضان يا 18جمادي الاولي يا 23ذي قعده يا آخر همين ماه در سال 203يا 206يا 202هجري اتفاق افتاده است . شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا گويد قول صحيح آن است که امام رضا ( ع ) در 21رمضان ، در روز جمعه سال 203هجري در گذشته است . وفات آن حضرت در سال 203در طوس و در يکي از روستاهاي نوقان به نام سناآباد اتفاق افتاد .
با تاريخ هاي مختلفي که نقل شد ، عمر آن حضرت 48يا 47يا 50يا 51سال و 49يا 79روز يا 9 ماه يا 6 ماه و 10روز بوده است ، اما برخي که سن آن حضرت را 55يا 52يا 49سال دانسته اند ، سخنشان با هيچ يک از اقوال و روايات ، منطبق نيست و ظاهرا تسامح آنان از اينجا نشأت گرفته که سال ناقص را به عنوان يکسال کامل حساب کرده اند . از جمله اين اقوال شگفت آور سخن شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا است که گفته است : ميلاد امام رضا (ع ) در 11ربيع الاول سال 153و وفات وي در 21رمضان سال 203بوده و با اين حساب آن حضرت 49سال و شش ماه در اين
جهان زيسته است . مطابق آنچه صدوق نقل کرده ، عمرآن حضرت پنجاه سال و شش ماه و ده روز ميشود و منشاء اين اشتباه را بايد عدم دقت در جمع و تفريق اعداد دانست شيخ مفيد نيز مرتکب اين اشتباه شده است و ما در حواشيهاي خود بر کتاب المجالس السنيه متذکر اين خطا شده ايم .
بنابر گفته مولف مطالب السؤول ، امام رضا ( ع ) 24سال وچند ماه بنابر قول ابن خشاب 24سال و 10ماه از عمر خويش را با پدرش به سر برد . لکن مطابق آنچه گفته شد ، عمر آن حضرت در روز وفات پدرش 35 سال يا 29سال و دو ماه بوده و پس از درگذشت پدرش چنانکه در مطالب السؤول نيز آمده ، 25سال زيسته است و نيز مطابق آنچه قبلا گفته شد آن حضرت پس از پدرش بيست سال در جهان زندگي کرد .
چنانکه شيخ مفيد نيز در اشارد همين قول را گفته است . برخي نيز اين مدت را بيست سال و دو ماه ، يا بيست سال و نه ماه ، يا بيست سال و چهار ماه ، يا بيست و يکسال و 11ماه ذکر کرده اند که اين مدت ، روزگار امامت و خلافت آن حضرت به شمار است . در طول اين مدت آن حضرت دنباله حکومت هارون رشيد را که ده سال و بيست و پنج روزبود درک کرد . سپس امين از سلطنت خلع شد و عمويش ابراهيم بن مهدي براي مدت بيست و چهار روز به سلطنت نشست . آنگاه دوباره امين بر او خروج کرد و براي وي از مردم بيعت گرفته شد و يکسال و هفت ماه حکومت کرد ولي به دست طاهر بن حسين کشته شد . سپس عبد الله بن هارون ، مامون ، به خلافت تکيه زد و بيست سال حکومت کرد . امام رضا ( ع ) پس از گذشت پنج يا هشت سال از خلافت مأمون به شهادت رسيد .

مادر امام رضا ( ع )
در مطالب السؤول گفته شده است که : مادر آن حضرت کنيزي بود که خيزران مرسي نام داشت . برخي نام وي را شقراء نوبيه ، ذکر کرده اند که اروي ، اسم او و شقراء لقب وي بوده است .
طبرسي در اعلام الوري گويد : مادرش کنيزي بود به نام نجمه که به وي ام البنين مي گفتند . برخي نام مادر آن حضرت را سکن نوبيه و تکتم نيز گفته اند . حاکم ابو علي گويد : از جمله شواهدي که دلالت دارد نام مادر امام رضا ( ع ) تکتم بود ، سخن شاعري است که در مدح آن حضرت فرموده است :
و اجدادا علي المعظم رهظا الا ان خير الناس نفسا و والدا و اتتنا به للعلم و الحلم ثامنا اماما يودي حجة الله تکتم
ابو بکر گويد : عده اي اين شعر را به عموي ابو ابراهيم بن عباس منسوب ساخته اند و من آن را روايت نمي کنم و روايت و سماع اين شعر براي من واقع نشده بنابراين نه آن را اثبات مي کنم و نه ابطال .
وي همچنين گويد : تکتم از اسامي زنان عرب است و در اشعار بسياري به کار رفته است . از جمله در اين بيت :
" طاف الخيالان فزا دا سقما خيال تکني و خيال تکتما "
فيروز آبادي نيز بر اين اظهار نظر صحه گذارده و گفته است : تکني و تکتم به صورت مجهول ، هر يک از نامهاي زنان است .

کنيه آن حضرت
کنيه آن حضرت را ابوالحسن و نيز ابوالحسن ثاني خوانده اند . ابو الفرج اصفهاني در مقاتل الطالبين روايتي نقل کرده و مبني بر آن که کنيه آن حضرت ، ابو بکر بوده است . وي به سند خود از عيسي بن مهران از ابوصلت هروي نقل کرده است که گفت : روزي مأمون از من پرسشي کرد . گفتم : ابو بکر در اين باره چنين و چنان گفته است . مأمون پرسيد : کدام ابو بکر ؟ ابو بکر ما يا ابو بکر اهل سنت ؟ گفتم ابوبکر ما . پس عيسي از ابوصلب پرسيد : ابو بکر شما کيست ؟ پاسخ داد : علي بن موسي الرضاست که بدين کنيه خوانده مي شود .

لقب آن حضرت
در کتاب مطالب السؤول در اين باره آمده است : القاب آن حضرت عبارت است ازرضا، صابر ، رضي و وفي ، که مشهورترين آنها رضاست . در فصول المهمة نيز مشابه اين مطلب آمده با اين تقاوت که در آنجا به جاي القاب رضي و وفي ، زکي و ولي ياد شده است . در مناقب ابن شهر آشوب گفته شده است : احمد بزنطي گويد : بدان جهت آن حضرت را رضا ناميدند که او از خدا در آسمانش رضا بود و براي پيامبر و ائمه در زمين رضا بود . و نيز گفته اند چون مخالف وموافق گرد آن حضرت بودند وي را رضا ناميدند . همچنين گفته اند : چون مأمون بدان حضرت ، رضايت داد وي را رضا گفتند .

نقش انگشتري آن حضرت
در فصول المهمة گفته شده است : نقش انگشتري امام رضا ( ع ) " حسبي الله " بود و در کافي به سند خود از امام رضا ( ع ) نقل شده است که فرمود: نقش انگشتري من " ما شاء الله لا قوه الا بالله " است . صدوق نيز در عيون گويد : نقش انگشتري آن حضرت " وليي الله " بود . دربان آن حضرت در فصول المهمه نام دربان آن حضرت " محمد بن فرات " و در مناقب " محمد بن راشد " ذکر شده است . شاعر آن حضرت دعبل خزاعي ، ابو نواس و ابراهيم بن عباس صولي ، شاعران آن حضرت بودند .

فرزندان امام رضا ( ع )
کمال الدين محمدبن طلحه در مطالب السؤول گويد : آن حضرت شش فرزند داشت . پنج پسر و يک دختر . نام فرزندان وي چنين است : محمد قانع ، حسن ، جعفر ، ابراهيم ، حسن و عايشه .
عبد العزيزبن اخضر جنابذي در معالم العتره و ابن خشاب در مواليد اهل البيت و ابونعيم در حليه الاوليا نظير همين سخن را گفته اند . سبط بن جوزي در تذکره الخوص گويد : فرزندان آن حضرت عبارت بودند از محمد ( امام نهم ) ابوجعفر ثاني ، جعفر ، ابو محمد حسن ، ابراهيم و يک دختر . شيخ مفيد در ارشاد مي نويسد :
امام رضا ( ع ) دنيا را بدرود گفت و سراغ نداريم که از وي فرزندي به جا مانده باشد جز همان پسرش که بعد از وي به امامت رسيد . يعني حضرت ابوجعفر محمد بن علي ( ع ) .
ابن شهر آشوب در مناقب مي گويد : امام محمد بن علي ( ع ) تنها فرزند اوست .
طبري در اعلام الوري مي نويسد : تنها فرزند رضا ( ع ) پسرش محمد بن علي جواد بود لا غير . در کتاب العدد القوية آمده است که امام رضا ( ع ) دو پسر داشت که نام آنها محمد و موسي بود و جز اين دو فرزندي نداشت . همچنين در قرب الاسناد نقل به حضرت رضا ( ع ) عرض کرد : من از چند سال پيش درباره شده است که بزنطي جانشين شما پرسش مي کردم و شما هر بار پاسخ مي داديد پس از من پسرم جانشين من خواهد شد . اما اينک خداوند به شما دو پسر عطا کرده است پس کداميک از پسرانتان جانشين شمايند ؟
مجلسي نيز در بحار الانوار در باب خوشخويي حديثي از عيون اخبار الرضا ( ع ) نقل کرده که در سند آن نام فاطمه دختر رضا آمده است .

صفات ظاهري آن حضرت
در فصول المهمه آمده است که آن حضرت قامتي معتدل و ميانه داشت .اخلاق و رفتار آن حضرت طبرسي در اعلام الوري گويد: درباره گوشه اي از خصايص و مناقب و اخلاق بزرگوارانه
آن حضرت ، ابراهيم بن عباس ( يعني صولي ) گويد : رضا ( ع ) را نديدم که از چيزي سؤال شود و آن را نداند و هيچ کس را نسبت بدانچه در عهد و روزگارش مي گذشت داناتر از او نيافتم . مأمون بارها او را با پرسش درباره هر چيزي مي آزمود و امام به او پاسخ مي داد و پاسخ وي کامل بود و به آياتي از قرآن مجيد تمثل مي جست .
آن حضرت هر سه روز يک بار قرآن را ختم مي کرد و خود مي فرمود : اگر بخواهم مي توانم در کمتر از اين مدت هم قرآن را ختم کنم امامن هرگز به آيه اي برنخورده ام جز آن که در آن انديشيده ام که چيست و در چه زمينه اي نازل شده است .
همچنين از ابراهيم بن عباس صولي نقل شده است که گفت : هيچ کس را فاضل تر از ابوالحسن رضا نه ديده و نه شنيده ام . از او چيزهايي ديده ام که از هيچ کس نديدم . هرگز نديدم با سخن گفتن به کسي جفا کند .نديدم کلام کسي را قطع کند تا خود آن شخص از گفتن فارغ شود . هيچ گاه حاجتي را که مي توانست برآورده سازد ، رد نمي کرد . هرگز پاهايش را پيش روي کسي که نشسته بود دراز نمي کرد . نديدم به يکي از دوستان يا خادمانش دشنام دهد . هرگز نديدم آب دهان به بيرون افکند و يا در خنده اش قهقهه بزند بلکه خنده او تبسم بود. چنان بود که اگر تنها بود و غذا برايش مي آوردند غلامان و خدمتگزاران و حتي دربان و نگهبان را بر سر سفره خويش مي نشانيد و باآنها غذا مي خورد . شبها کم مي خوابيد و بسيار روزه مي گرفت . سه روز ، روزه در هر ماه را از دست نمي داد و مي فرمود : اين سه روز برابر با روزه يک عمر است . بسيار صدقه پنهاني مي داد بيشتر در شبهاي تاريک به اين کار دست مي زد . اگر کسي ادعا کرد که فردي مانند رضا ( ع ) را در فضل ديده است ، او را تصديق مکنيد . طبرسي از محمد بن ابو عباد نقل کرده است که گفت : " امام رضا ( ع ) در تابستان بر حصير و در زمستان بر پلاس بود . جامه خشن مي پوشيد و چون در ميان مردم مي آمد آن را زينت مي داد . صدوق در عيون اخبار الرضا ( ع ) گويد : آن حضرت کم خوراک بود و غذاي سبک ميخورد . در کتاب خلاصة تذهيب الکمال به نقل از سنن ابن ماجه گفته شده است : امام رضا ( ع ) سيد بني هاشم بود و مأمون او را بزرگ مي داشت و تجليلش مي کرد و او را وليعهد خود در خلافت قرار داد . حاکم در تاريخ نيشابور گويد : وي با آن که بيست و اندي از سالش مي گذشت در مسجد رسول الله ( ص ) فتوا صادر مي کرد . و در تهذيب التهذيب آمده است : رضا با وجود شرافت نسب از عالمان و فاضلان بود . صدوق در عيون اخبار الرضا ( ع ) به سند خود از رجاء بن ابوضحاک که مأمون وي را براي آوردن امام رضا ( ع ) مأموريت داده بود ، نقل کرده است : به خدا سوگند مردي پرهيزکار تر و ياد کننده تر مر خداي را و خدا ترس تر از رضا ( ع ) نديدم . وي در ادامه گفتار خود مي افزايد : وي به هر شهري که قدم مي گذاشت مردم آن شهر به سويش مي آمدند و در خصوص مسايل ديني خود از وي پرسشمي کردند
و او نيز پاسخشان مي داد و براي آنان احاديث بسياري از پدر و پدرانش ، از علي ( ع ) و رسول خدا ( ص ) نقل ميکرد . چون با امام رضا ( ع ) به نزد مأمون بازگشتم وي درباره حالت آن حضرت در سفر از من پرسش کرد . من نيز آنچه ديده بودم از روز و شب و کوچ و اقامتش براي وي باز گفتم . مأمون گفت ، آري ابن ابو ضحاک وي از بهترين مردم زمين و داناترين و پارسا ترين ايشان است .
سمعاني در انساب مي نويسد : ابو حاتم بن حبان بستي روايت کرده است از پدرش ، عجايب ، روايت کرده است از او ابوصلت و ديگران که امام رضا دچار توهم مي شد و خطا مي کرد . به اعتقاد من رضا از نسبي شريف برخوردار بود ؟ از جمله عالمان و فاضلان محسوب مي شد و خلل در روايت او از سوي راويان است ، هيچ راوي ثقه اي از او روايت نکرده جز آنکه متروک گشته است . يکي از روايات مشهور از آن حضرت صحيفه است که راوي آن بدين خاطر مورد طعن قرار گرفته است . يکي از کساني که نسخه اي از انساب را در اختيار داشته ، چنان که در نسخه چاپي اين کتاب مشهود است ، برهامش آن چنين نوشته است : به اين گستاخي بزرگي که از سوي اين مغرور عنوان شده بنگر ! چگونه فرزند رسول خدا ( ص ) و وارث علم و دانش آن حضرت و يکي از علماي عترت نبوي و امام ايشان که بر افزوني علم و شرف وي اجماع کرده اند در علم رسمي براي دستيابي به دنيا تلف کرده و بالاخره بر مسند قضاوت بلخ و غير آن تکيه زده چگونه آشکار گرديده است که امام علي بن موسي الرضا توهم و خطا کرده است ؟ حال آنکه فاصله زماني ميان اين دو در حدود يک صد و پنجاه سال مي باشد . اگر دشمني با خاندان پيامبر ، که خداوند به حب و مهر ورزي نسبت به ايشان امر کرده است و پيامبر بر تمسک به آنان فرمان داده نيست ، پس چه دليل ديگري براي اثبات گفته خود دارد ؟ خدا آنان را بکشد به کجا رانده مي شوند . ؟ از قراين بر مي آيد که يکي از خوانندگان اين کتاب که نتوانسته چنين سخني را تحمل کند ، به قصد نابود کردن آن محکم بر روي آن کوبيده است ، اما آن هنوز آشکار و روشن باقي است .

فضايل و مناقب امام رضا ( ع )
فضايل و مناقب آن حضرت بسيار است و در کتابهاي حديث و تاريخ ذکر شده . يافعي در مرآة الجنان گويد : در سال 203امام بزرگوار و عظيم الشأن ، سلاله سروران بزرگ ، ابوالحسن علي بن موسي الکاظم يکي از ائمة دوازده گانه صاحبان مناقب که اماميه خود را بديشان منسوب مي سازند و بناي مذهب خود را بر آنان اقتصار مي کنند ، در گذشت . با توجه به آنچه که در زندگي امام صادق ( ع ) گفتيم مبني بر آن که امامان همگي کامل ترين مردم زمان خويش بوده اند تنها به ذکر گوشه اي از مناقب و فضايل آن حضرت اکتفامي کنيم چرا که بازگفتن تمام مناقب آن بزرگوار
بس مشکل ودشوار است :
نخست ، علم : قبلا از ابراهيم بن عباس صولي نقل کردم که گفت : نديدم از رضا ( ع ) پرسشي شود که او پاسخ آن را نداند . هيچ کس را نسبت بدانچه در عهد و روزگارش مي گذشت داناتر از او نديدم . مأمون او را بارها با پرسش درباره چيزهايي مي آزمود اما امام به وي پاسخ کامل مي داد و در پاسخش به آياتي از قرآن مجيد تمثل مي جست . در اعلام الوري از ابو صلب عبد السلام بن صالح هروي نقل شده است که گفت : هيچ کس راداتاتر از علي بن موسي الرضا نديدم و هيچ دانشمندي را نديدم که درباره آن حضرت جز شهادتي که من مي دهم ، بدهد . مأمون در يکي از
مجالس خود تعدادي از علماي اديان و فقهاي اسلام و متکلمان را جمع کرده بود . پس امام در بحث و مناظره بر همه آنان چيره شد به گونه اي که هيچ کس نبود جز آن که بر فضل امام رضا ( ع ) و کوتاهي خود اعتراف کردند . از خود آن حضرت شنيدم که مي فرمود : در روضه مي نشستم و علما در مدينه بسيار بودند . چون يکي از ايشان در حل مسأله اي عاجز مي ماند همگي براي حل آن مرا پيشنهاد مي کردند و مسايل خود را به نزد من مي فرستادند و من نيز آنها را پاسخ مي دادم . ابو صلت گويد : محمد بن اسحاق بن موسي بن جعفر از پدرش از موسي بن جعفر برايم حديث کرد که آن حضرت همواره به فرزندانش مي فرمود : اين برادر شما علي بن موسي داناي خاندان محمد ( ص ) است . پس درباره اديان خويش از او بپرسيد و آنچه مي گويد به خاطر سپاريد . ابن شهر آشوب در مناقب به نقل از کتاب الجلاء و الشفاء نقل مي کند که محمد بن عيسي يقطيني گفت : چون مردم در کار ابوالحسن رضا ( ع ) اختلاف کردند من مسائلي که از آن حضرت پرسش شده بود ، گرد آوردم که شمار آنها هجده هزار مسأله بود .
شيخ طوسي در کتاب الغيبه از حميري از يقطيني مانند اين روايت را نقل کرده است جز آن که در روايت شيخ رقم پانزده هزار مسأله آمده است .
در مناقب آمده است : ابو جعفر قيمي در عيون اخبار الرضا ذکر کرده است که : مأمون دانشمندان ديگر اديان را همچون جاثليق و رأس الجالوت و سران صابک ين را مانند عمران صابي و هريذ اکبر و پيروان زردشت و نطاس رومي و متکلماني مانند سليمان مروزي را جمع مي کرد و آنگاه رضا ( ع ) را نيز احضار مي کرد . آنان از امام پرسش مي کردند و آن حضرت يکي پس از ديگري آنان را شکست مي داد .
مأمون داناترين خليفه بني عباس بود اما با اين وصف گاه از روي اضطرار تسليم حضرت مي شد تا آن که وي را ولي عهد و همسر دختر خويش کند .

پاسخهاي امام رضا ( ع ) به مسائل و پرسشها
صدوق در عيون به سند خود از حسن بن خالد نقل مي کند که : به رضا ( ع ) گفت : اي فرزند رسول خدا برخي روايت مي کنند که پيامبر ( ص ) فرمود : خداوند آدم را بر صورت خويش آفريد .
امام رضا فرمود : خدا بکشدشان آنان اول حديث را خذف کرده اند ، زيرا رسول خدا ( ص ) به دو نفر گذشت که به يکديگر دشنام مي دادند . پس شنيد که يکي از آنها به ديگري مي گويد خداوند چهره تو و چهره کسي را که شبيه توست رسوا و زشت گرداند . پس رسول خدا ( ص ) به وي فرمود : اي بنده خدا به برادرت چنين مگوي که خدا عزوجل آدم را بر صورت خويش آفريده است .
همچنين از آن حضرت درباره مردي سؤال شد که گفته بود : هر مملوک قديم در ملک من آزاد ست . امام درباره او فرمود : او بايد هر مملوکي را که شش ماه در ملک او بوده آزاد کند . زيرا خداوند در قرآن فرموده است : " و گردش ماه در منازل معين مقدر کرديم تا مانند شاخه خرما بازگرديد " . و ميان عرجون قديم و عرجون جديد شش ماه فاصله است .
در نثرالدار نقل شده است که فضل بن سهل در مجلس مأمون امام رضا ( ع ) را مورد سؤال قرار داد و پرسيد : اي ابوالحسن آيا مردمان مجبورند ؟ فرمود : خداوند دادگرتر از آن است که بنده خود را مجبور و سپس عذابش کند . پس پرسيد : آيا بندگان رها شده و آزادند ؟ فرمود : خداوند حکيم تر از آن است که بنده اش را واگذارد و او را به خودش رها کند .
در تهذيب التهذيب آمده است که مبرد از ابوعثمان مازني نقل کرده است که گفت : از امام رضا ( ع ) پرسش شد که آيا خداوند بندگانش را بدانچه توان ندارد تکليف فرمايد ؟ فرمود : خدا عادل تر از اين است . گفت : بندگان مي توانند هر کاري که خواستند انجام دهند ؟ فرمود : آنان ناتوان تر از اينند .
نگارنده : مراد امام اين است که بندگان نمي توانند هر کاري که خود خواستند بدون تقدير الهي انجام دهند . علاوه بر آنچه گفته شد در قسمت اخبار امام رضا ( ع ) با مأمون گوشه اي ديگر از پاسخهاي آن حضرت را در خصوص علوم مختلف نقل خواهيم کرد دوم ، حلم : در شناخت حلم آن حضرت ، شفاعت وي در نزد مأمون در حق جلودي کافي است . جلودي کسي بود که به امر هارون الرشيد به مدينه رهسپار شد تا لباس زنان آل ابوطالب را بگيرد و بر تن هيچ يک از آنان جز يک جامه نگذارد . وي همچنين بر بيعت مردم با امام رضا ( ع ) انتقاد کرد . پس مأمون او را به حبس افکند و بعد از آن که پيش از وي دو تن را کشته بود او را خواست . امام رضا ( ع ) به مأمون گفت : اي اميرمؤمنان ! اين پيرمرد را به من ببخش ! جلودي گمان برد که آن حضرت مي خواهد از وي انتقام گيرد .
پس مأمون را سوگند داد که سخن امام رضا ( ع ) رانپذيرد مأمون هم گفت : به خدا شفاعت او را درباره تو نمي پذيرم و دستور داد گردنش را بزنند . در صفحات آينده تفضيل اين مطلب را در خبر مربوح به عزم مأمون بر خروج از مرو ، ذکر خواهيم کرد .
سوم ، تواضع : در بخش صفات و اخلاق آن حضرت از قول ابراهيم بن عباس نقل کرديم که گفت : چون امام رضا ( ع ) تنها بود و براي او غذا مي آوردند آن حضرت غلامان و خادمان و حتي دربان و نگهبان را بر سر سفره اش مي نشاند و با آنها غذا مي خورد . همچنين از ياسر خادم نقل شده است که گفت : چون آن حضرت تنها مي شد همه خادمان و چاکران خود را جمع مي کرد ، از بزرگ و کوچک ، و با آنان سخن مي گفت . او به آنان انس مي گرفت و آنان با او . کليني در کافي به سند خود از مردي بلخي روايت ميکند که گفت : با امام رضا ( ع ) در سفر به خراسان
همراه بودم . پس روزي خواستار غذا شد و خادمان سيه چرده خود را نيز بر سفره خود نشاند يکي از يارانش به او عرض کرد : اي کاش غذاي اينان را جدا مي کردي . فرمود : پروردگار تبارک و تعالي يکي است و مادر و پدر هم يکي . و پاداشها بسته به اعمال و کردارهاست .
چهارم ، اخلاق نيکو : در بخش صفات آن حضرت از ابراهيم بن عباس نقل کرديم که گفت : امام رضا ( ع ) با سخن هرگز به هيچ کس جفا نکرد و کلام کسي را نبريد تا مگر شخص از گفتن باز ايستد . و حاجتي را که مي توانست بر آورده سازد رد نمي کرد . پاهايش را دراز نمي کرد و هرگز رو به روي کسي که نشسته بود ، تکيه نمي داد و هيچ کس از غلامان و خادمان خود را دشنام نمي داد . هرگز آب دهان بر زمين نمي افکند و در خنده اش قهقهه نمي زد بلکه تبسم مي نمود . کليني در کافي به سند خود نقل کرده است که مهماني براي امام رضا ( ع ) رسيد . امام شب را در
کنار مهمان نشسته بود و با وي سخن مي گفت که ناگهان وضع چراغ تغيير کرد . مرد مهمان دستش را دراز کرد تا چراغ را درست کند ولي امام او را از اين کار باز داشت و خود به درست کردن چراغ پرداخت و کار آن را راست کرد . سپس امام فرمود : ما قومي هستيم که ميهمانان خود را به کار نمي گيريم . همچنين در کافي به سند خود از ياسر و نادر خادمان امام رضا ( ع ) نقل شده است گفتند : ابوالحسن ، صلوات الله عليه ، به ما فرمود : اگر من بالاي سرتان بودم و شما خواستيد از جا برخيزيد ، در حالي که غذا مي خوريد بر نخيزيد تا از خوردن دست بکشيد و بسيار
اتفاق مي افتاد که امام بعضي از ما را صدا مي زد و چون به ايشان گفته مي شد آنان در حال خوردن هستند ، مي فرمود : بگذاريدشان تا از خوردن دست بکشند .
پنجم ، کرم و سخاوت : هنگام ذکر اخبار مربوط به ولايت عهدي آن حضرت خواهيم گفت که يکي از شاعران به نام ابراهيم بن عباس صولي به خدمت آن حضرت آمد و امام به او ده هزار درهم داد که نام خودش بر آن ضرب شده بود .
همچنين آن حضرت به ابو نواس سيصد دينار جايزه داد و چون جز آن مال ، مال ديگري نداشت استر خويش را هم به وي بخشيد . و نيز به دعبل خزاعي ششصد دينار جايزه داد و با اين وجود از وي معذرت هم خواست .
در مناقب از يعقوب بن اسحاق نوبختي نقل شده است که امام رضا ( ع ) تمام ثروت خود را در روز عرفه تقسيم نمود . پس فضل بن سهل به وي گفت : اين ضرر است .
امام فرمود : بل سود و بهره است . چيزي را که پاداش و کرامت بدان تعلق مي گيرد ضرر محسوب مکن .
کليني در کافي به سند خود از اليسع بن حمزه نقل کرده است که گفت : در مجلس ابو الحسن رضا ( ع ) بودم . مردم بسياري به گرد آن حضرت حلقه زده بودند و از وي درباره حلال و حرام پرسش مي کردند که ناگهان مردي بلند قامت و گندمگون داخل شد و گفت : السلام عليک يا ابن رسول الله . من يکي از دوستداران تو و پدران و نياکان تو هستم ، من از حج باز مي گردم و خرجي خود را گم کرده ام و با آنچه همراه من است نمي توانم به يک منزل هم برسم ، پس اگر صلاح بداني که مرا به ديارم روانه کني که براي خدا بر من نعمتي داده اي و اگر به شهرم رسيدم آنچه از تو گرفته ام به صدقه مي دهم . امام ( ع ) به فرمود : بنشين خدا تو را رحمت کند .
آنگاه دوباره با مردم به گفت و گو پرداخت تا آنان پراکنده شدند و تنها سليمان جعفري و خيثمه و من مانده بوديم پس امام فرمود : اجازه مي دهيد داخل شوم سليمان گفت : خداوند فرمان تو را مقدم داشت . پس امام برخاست و به اتاقش رفت و لختي درنگ کرد و سپس بازگشت و در را باز کرد و دستش را از بالاي در بيرون آورد و پرسيد : آن خراساني کجاست ؟پاسخ داد : من اينجايم : فرمود اين دويست دينار را برگير و در مخارجت از آن استفاده کن و بدان تبرک جو و آن را از جانب من به صدقه بده . اکنون برو که نه من تو را ببينم و نه تو مرا . مرد بيرون رفت .
سليمان به آن حضرت عرض کرد : فدايت شوم ببخش بزرگي کردي و رحمت آوردي ، پس چرا چهره را از او پوشاندي ؟ فرمود : از ترس آن که مبادا خواري خواهش را در چهره او ببينم . مگر اين سخن رسول خدا را نشيندي که مي گويد : آن که به نهان نيکويي آورد با هفتاد حج برابري مي کند و آن که پليدي و زشتي را اشاعه مي دهد ، مخذول و خوار است و کسي که در نهان گناه کند آمرزيده است . آيا سخن اول را نشنيده اي که مي گويد :
متي آته لاطلب حاجته رجعت الي و وجهي بمائه
ششم ، فراواني صدقات : پيش از اين از ابراهيم بن عباس صولي نقل کرديم که گفت : امام رضا ( ع ) بسيار نکويي مي کرد و در نهان صدقه مي داد و بيشتر اين عمل را در شبهاي تاريک به انجام مي رساند .
هفتم ، شکوه و عظمت در دل مردم : خواهيم آورد که چون آن حضرت در مرو براي اقامه نماز بيرون شد و اميران و نظاميان ايشان را ديدند ، از اسبهاي خود به زمين برجستند و چکمه هاي خود را با کارد بريدند تا همچون امام که پياده بود سريع تر حرکت کنند . همچنين وقتي که سپاهي بر سراي مأمون در سرخس هجوم بردند ، پس از قتل فضل بن سهل ، و آتشي آوردند تا در خانه را آتش بزنند و مأمون از امام خواست تا به ميان مردم رود ، آن حضرت به نزد ايشان رفت و بديشان پيشنهاد کرد که متفرق شوند ، مردم نيز به شتاب آنجا را ترک گفنتد .

اخبار آن حضرت ( ع ) با مأمون
طلب کردن مأمون ، را از مدينه به مرو و ولي عهد گردانيدن وي مأمون از شيعيان اميرمؤمنان علي ( ع ) بود و بدين اعتقاد تصريح و بر آن احتجاج مي کرد . در حق آل ابوطالب نيکي و اکرام مي کرد و در مقابل آنان گذشت به خرج مي داد . در اين زمينه مي توان وي را عکس پدرش هارون الرشيد ، دانست .
امور بسياري بر تشيع مأمون دلالت مي کند که ما در اينجا برخي از آنها را ياد آور مي شويم :
1. مأمون در برتري دادن علي ( ع ) با دلايل استوار ، با علماء مناظره کرد . چنان که مؤلف عقد الفريد داستان اين مناظره را روايت کرده است و ما خود نيز اين روايت را تماما در جزء اول از معادن الجواهر نقل کرديم . صدوق نيز در عيون اخبار الرضا اين روايت را به صورت مسند آورده است .
2. وي رضا ( ع ) را ولي عهد خود گردانيد و دخترش را به همسري آن حضرت داد . همچنين وي در حق علويان بسيار احسان مي کرد . 3. به همسري دادن دخترش به امام جواد ( ع ) و نيکي به آن حضرت و بزرگداشت وي .
4. سخن وي که گفت : آيا مي دانيد چه کسي به من تشيع را آموزش داده است ؟ و حکايت کردن برخورد امام کاظم ( ع ) با پدرش هارون الرشيد . اين ماجرا در سيره امام کاظم ( ع ) نقل شد .
5. فتواي مأمون مبني بر حلال کردن متعه و سخن وي در آن روايت مشهور که گفت : اي حيوان تو کيستي که آنچه خدا حلال کرده ، حرام کني ؟
6. اعتقاد وي به مخلوق بودن قرآن ، مطابق اعتقاد شيعه . به طوري که اين اعتقاد يکي از معايب او قلمداد شده است .
7. آنچه بيهقي در المحاسن و المساوي گفته است . وي گويد : مأمون گفت شاعر شيعه رعايت انصاف کرد در آنجا که مي گويد : انا و اياکم نموت فلا افلح بعد الممات من ندما
بنا به گفته بيهقي ، آنگاه مأمون ابياتي سرود و در آن علي ( ع ) و اولاد آن حضرت را ستود و علي ( ع ) را بر همگان برتري داد و او را " اعظم الثقلين " خواند .
8. آنچه صدوق در عيون اخبار الرضا( ع ) نقل کرده است . وي گويد : روزي عبد الله برمأمون وارد شد . علي بن موسي الرضا( ع ) نزد مأمون بود . بن مطرق بن ماهان مأمون ازعبد الله پرسيد : درباره اهل بيت چه مي گويي ؟ عبد الله گفت : چه توانم گفت درباره سرشتي که با آب رسالت عجين شده و نهالي که با آب وحي غرس گرديده است ؟ آيا بويي جز مشک هدايت و عنبر تقوا از آن به مشام مي رسد ؟ پس مأمون حقه اي طلبيد که در آن مرواريد بود و دهانش را بدان مروايد پر کرد .
9. آنچه سبط بن جوزي در تذکره الخواص نقل کرده است ، وي گويد : ابو بکر صولي در کتاب الاوراق و غير آن گفته است : مأمون علي ( ع ) را دوست مي داشت . وي به گوشه و کنار مملکت خويش نامه ها فرستاده بود مبني بر اين که علي به ابي طالب ( ع ) برترين مخلوقات پس از رسول خداست و کسي نبايد از معاويه به نيکي ياد کند و چنانچه کسي وي را به نيکي ياد کند خون و مالش مباح است . سپس صولي ، ابياتي از مأمون را که در حق علي بن ابي طالب ( ع ) سروده و طي آنها حضرت را ستوده و محبتش را به وي نشان داده بود ، نقل کرده است .
سبط بن جوزي گويد : همچنين صولي در کتاب الاوراق ذکر کرده است که بر يکي از ستون هاي مسجد جامع بصره نوشته شده بود : " رحم الله عليا انه کان تقيا " ابو عمر خطابي بدين ستون تکيه مي داد . نام وي حفض بود و يک چشم داشت . اين ابو عمر دستور داد نام علي ( ع ) را از اين شعر بزدانيد . اين خبر را براي مأمون نوشتند . شنيدن اين خبر بر مأمون گران آمد و دستور داد ابو عمر را به سوي او آوردند . چون ابو عمر به نزد وي رسيد مأمون از او پرسيد : چرا نام اميرمؤمنان را از آن ستون زدودي ؟ ابو عمر گفت : نام " علي " در آن شعر نبود . مأمون گفت : " رحم الله عليا انه کان تقيا " ابو عمر گفت : به من گفته بودند که در آنجا نوشته شده است " انه کان بنيا " مأمون گفت : دروغت گفته اند بلکه قاف صحيح تر از عين ( چشم ) صحيح توست . و اگر نمي خواستم نفاق تو را نزد عامه بيشتر بنمايانم ترا ادب مي کردم . سپس دستور داد او رااخراج کنند .

انگيزه طلب کردن مأمون حضرت رضا( ع ) را به خراسان تا او راولي عهد خويش گرداند
گفته شده است سبب اين امر آن بود که رشيد براي پسرش محمد امين بن زبيده و سپس براي برادرش مأمون و بعد از آن دو ، براي برادرشان قاسم موتمن بيعت گرفته و کار عزل و ابقاي قاسم را به دست مأمون سپرده بود . رشيد همين مطلب را در صحيفه اي نوشته آن را در جوف گذارد . وي سپس کشور را ميان امين و مأمون تقسيم کرد . شرق کشور را به مأمون سپرد و به او امر کرد که در مرو سکني گزيند و غرب کشور را به امين داد و وي را به سکونت در بغداد امر کرد . مأمون در زمان حيات پدرش در مرو به سر مي برد . سپس امين پس از مرگ پدرش هارون در خراسان ، مأمون را از ولايت عهدي خلع و با پسر کوچکش بيعت کرد . پس ميان آن دو جنگ در گرفت . وقتي کار بر مأمون تنگ شد ، نذر کرد که چنانچه خداوند وي را بر امين چيره گرداند خلافت را در فاضل ترين فرد از خاندان ابوطالب قرار دهد . پس از چندي هنگامي که مأمون ، برادرش امين را کشت و سلطنت را به خود اختصاص داد و حکمش در شرق و غرب کشورش روان گرديد ، نامه اي به رضا ( ع ) نگاشت و او را به خراسان دعوت کرد تا به نذرش وفا کند . صدوق در عيون اخبار الرضا همين وجه را برگزيده است . وي به سند خود از ريان بن صلت روايت کرده است که گفت :
مردم بسياري از اميران و عامه با حضرت رضا ( ع ) بيعت کردند . عده اي هم که از بيعت با رضا ( ع ) ناخشنود بودند بالاخره با وي بيعت کردند و مي گفتند : اين از نقشه فضل بن سهل است . مأمون کسي را به سوي من فرستاد . چون به نزدش رفتم گفت : شنيده ام برخي مي گويند بيعت رضا ( ع ) از نقشه فضل بن سهل است ؟ گفتم : آري . گفت : واي بر تو اي ريان ! آيا کسي گستاخي آن دارد که به نزد خليفه اي که مردم به اطاعت وي در آمده اند ، بيايد و به او بگويد خلافتت را به ديگري واگذار. آيا اين عقلاني است ؟ گفتم : به خدا نه . گفت : اينک من علت اين کار را براي
تو مي گويم . ماجرا چنين بود که وقتي محمد برادرم نامه اي به من نوشت و مرا امر کرد که نزد او بروم و من از اين کار سر باز زدم علي بن موسي بن ماهان را روانه کرد و به وي دستور داد مرا زنجير کند و طوق بر گردنم افکند . من نيز هرثمه بن اعين را به سجستان و کرمان فرستادم . ولي او شکست خورد و صاحب سرير خروج کرد و بر ناحيه خراسان چيره شد . تمام اين وقايع در يک هفته براي من رخ داد . ديگر نيرويي نداشتم ومالي نيز ، تا با آن خود را تقويت کنم . اميران و مردان جنگاورم را سست و بيم زده مي ديدم . خواستم به پادشاه کابل پناهنده شوم اما با خود گفتم : اين پادشاه کافر است و محمد به او اموال فراوان مي دهد و او نيز مرابه وي تسليم مي کند . پس هيچ راهي بهتر از اين نيافتم که از گناهانم به سوي خدا توبه کنم و در اين امور از وي ياري بجويم و به حضرتش عزوجل پناهنده شوم . پس دستور دادم اتاقي مهيا و آن را نظافت کنند . غسلي کردم و دو جامه سپيد پوشيدم و چهار رکعت نماز گزاردم و خدا را خواندم و به او پناهنده شدم
و با نيتي راست با او عهد بستم که اگر خداوند کار خلافت را براي من راست گرداند و مرا بر دشمنم چيره کند خلافت را در جايگاهي که خداوند بدان دستور داده مي نهم . پس از اين ، کار من بالا گرفت ، آن طوري که بر محمد پيروز شدم و خداوند خلافت را براي من راست گردانيد . پس دوست داشتم به پيماني که با خدا بسته بودم وفا کنم . از اين رو هيچ کس را سزاوارتر از ابوالحسن رضا بدين کار نديدم . لذا خلافت رابه آن حضرت واگذار کردم ، ولي او آن را نمي پذيرفت مگر بنا برآنچه که خود مي داني . انگيزه من در گرفتن بيعت براي رضا ( ع ) اين بود .
در حديث ابوالفرج اصفهاني و شيخ مفيد خواهد آمد که : چون حسن به سهل احتمال بيرون آمدن خلافت را از چنگ اهلش در نظر وي مهم جلوه داد و بازتابهاي اين کار را به او گوشنزدکرد، مأمون پاسخ داد : من با خدا پيمان بسته ام که اگر بر برادرم امين غلبه کردم ، خلافت را به برترين کس از خاندان ابوطالب بسپارم و من کسي را بر روي زمين برتر از اين مرد نمي دانم .
برخي ديگر گفته اند مأمون از آن جهت با امام رضا ( ع ) بيعت کرد که هر چه در بني هاشم نگريست کسي را برتر و سزاوارتر از آن حضرت پيدا نکرد . اين وجه با وجهي که پيش از اين نقل شد منافاتي ندارد . يافعي ور مرآة الجنان مي گويد :
علت خواسته شدن امام رضا ( ع ) توسط مأمون به خراسان و قرار دادن او به عنان ولي عهد آن بود که مأمون زماني که در مرو ( يکي از شهرهاي خراسان ) بود ، فرزندان عباس را از زن و مرد به محضر خود فرا خواند . شمار همه آنان از بزرگ وکوچک سي وسه هزار تن بود . همچنين وي علي ( امام رضا ( ع ) ) را طلبيد و او را بهترين منزل فرود آورد . ياران و نزديکان خاص خويش را جمع کرد و به آنان گفت که در فرزندان عباس و فرزندان علي بن ابي طالب تأمل کرده اما هيچ يک از آنان را در آن هنگام برتر و سزاوارتر از رضا نديده است . سپس با آن حضرت
بيعت کرد . طبري در تاريخ خود گويد : نامه اي از حسن به سهل به بغداد رسيد که در آن نوشته شده بود : اميرمؤمنان ، مأمون ، علي بن موسي بن جعفر را پس از خود وليعهد خويش گردانيده است . انگيزه اين تصميم آن بود که وي در فرزندان عباس و فرزندان علي بن ابي طالب نگريست اما هيچ کس را برتر و پارساتر و داناتر از وي نديد .
صدوق در عيون اخبار الرضا از بيهقي از صولي عبيد الله بن عبد الله بن طاهر روايت کرده است که گفت : فضل بن سهل به مأمون پيشنهاد کرد که با صله رحم به توسط بيعت با علي بن موسي به خداوند عوجل رسولش تقرب جويد . تا بدين وسيله آنچه در زمان خلافت هارون الرشيد در حق اين خاندان روا شده بود پاک شود . مأمون نيز نتوانست با اين پيشنهاد مخالفت کند ... او دوست نمي داشت که پس از خود امام رضا ( ع ) خليفه شود صولي گويد : آنچه عبيد الله نقل کرده از چند جهت در نظر من درست است . از جمله آن که : عون بن محمد از محمد بن ابوسهل نوبختي يا
از برادرش برايم روايت کرد که گفت : چون مأمون بر ولي عهد قراردادن رضا ( ع ) مصمم شد گفتم : به خدا سوگند از آنچه در ذهن مأمون مي گذرد آگاه خواهم شد که آيا او واقعا خواستار اتمام خلافت بر رضاست يا آن که اين کاراو تصنعي است .
پس نامه اي نوشتم و آن را به دست يکي از خدمتگزاراني که ميان من و مأمون اسرار محرمانه رد و بدل مي کرد ، دادم . در آن نامه چنين نوشتم : " ذوالرياستين بر عقد ولابت عهدي مصمم است و اين برج هم برج سرطان است و در آن مشتري است . و سرطان اگر چه در آن مشتري هم بر آمده ولي برجي منقلب است و کاري که در اين برج بر آن عزم شود تمام نگردد . با اين وجود ، مريخ در برج ميزان در بيت العاقبة است و اين خود بر نحوست آنچه بر آن عزم شده ، دلالت ميکند . من اميرمؤمنان را از اين کار آگاه کردم تا اگر از طريق کس ديگري بر اين ماجرا پي برد ، بر من سخت نگيرد ." پس مأمون در جواب من چنين نوشت :
" چون پاسخ مرا خواندي آن را به همراه آن خدمتگزار بازگردان . و واي بر تو اگر از چيزي که به من گفتي ، ديگري آگاه شود . و واي بر تو اگر ذوالرياستين از تصميم خود منصرف گردد . زيرا اگر او چنين کند ، گناهش متوجه توست و من مي دانم که تو سبب اين کار بوده اي . " پس دنيا را بر من تنگ آمد و آرزو کردم که اي کاش نامه اي براي مأمون نمي نوشتم . پس از مدتي باخبر شدم که فضل بن سهل از اين ماجرا ( امر نحوست وقت ) آگاهي يافته و از تصميم خود منصرف شده است . زيرااو نيز از علم نجوم به خوبي مطلع بود . پس به خدا سوگند بر جان خود از او ترسيدم و به سوي او رهسپار گشتم و به وي گفتم : آيا در آسمان ستاره اي مبارک تر از مشتري مي شناسي ؟ گفت : خير . پرسيدم : آيا در ميان ستارگان ، اختري از مشتري در حالت طلوعش ، مبارک تر
مي شناسي ؟ گفت : خير . گفتم پس بر آنچه عزم کرده اي بشتاب که فلک در يکي از مبارک ترين حالات خود است . فضل نيز عزم خود را سامان داد . من تا هنگامي که عقد ولايت عهدي رضا بسته شد ، از ترس مأمون خود را از مردم اين دنيا نمي دانستم . حاصل خبر آنکه فضل نوبختي ، که از منجمان بود ، خواست از آنچه در ذهن مأمون مي گذرد مطلع گردد .
پس نامه اي به او نگاشت مبني بر آن که عقد بيعت براي امام رضا در اين هنگام صورت نمي پذيرد و اين موقع بر نحوست کاري که قصد انجام آن را دارد ، دلالت مي کند . پس اگر باطن مأمون مانند ظاهرش باشد عقد بيعت رادر آن موقعيت وا مي گذارد و آن را به وقت مناسب ديگري موکول مي کند .پس مأمون پاسخ نامه او را نوشت و به وي هشدار داد که مبادا ذوالرياستين از عزم خود در گرفتن بيعت براي رضا در آن هنگام از سال بازگردد و چنانچه ذوالرياستين از تصميم خود منصرف شود ، مأمون مي داند که منشأ انصراف وي نوبختي بوده است . از طرفي مامون به نوبختي امر کرد که نامه را به سوي او بازگرداند تا مبادا کس ديگري بر مضمون آن آگاهي يابد . سپس نوبختي خبر دار مي شود که فضل بن سهل خود متوجه نامبارکي وقت براي عقد بيعت شده است . زيرا او نيز از نجوم بهره داشت . نوبختي مي ترسد که انصراف فضل بن سهل از تصميمش به وي نسبت داده شود و موجب گردد که مأمون او را بکشد ، پس سوار شده به نزد فضل مي رود و از طريق نجوم او را قانع مي کند که وقت براي چنين کاري مناسب و مبارک است و از آنجا که نوبختي از فضل بن سهل در نجوم استاد تر بوده ، کار را بر فضل مشتبه مي کند و وي را بر انجام و اجراي تصميمش قانع مي سازد .
برخي نيز علت اين امر را چنين ذکر کرده اند که فضل بن سهل اين پيشنهاد را به مأمون ارائه کرد و او نيز از راي او تبعيت نمود . صدوق در اين باره در عيون اخبار الرضا گويد : عده اي گويند فضل بن سهل به مأمون پيشنهاد داد که علي بن موسي الرضا را ولي عهد خود قرار دهد . از جمله کساني که اين مطلب را گفته اند ابو علي حسين بن احمد سلامي است که در کتابي که درباره اخبار خراسان تأليف کرده مي نويسد : فضل بن سهل ذوالرياستين ، وزير مأمون و گرداننده کارهاي او بود . وي در ابتدا کيش مجوس داشت و بعدا بر دست يحيي بن خالد برمکي اسلام آورد و با او
مصاحبت داشت . همچنين برخي گفته اند . بلکه سهل پدر فضل بر دست مهدي اسلام اختيار کرد ويحيي بن خالد برمکي ، فضل را براي خدمت به مأمون انتخاب کرد و به مأمون نزديکش ساخت . پس از مدتي فضل بر يحيي هم برتري يافت و خود همه امور را بر عهده گرفت . از اين جهت به وي ذوالرياستين مي گفتند که هم وزارت داشت و هم فرمانده سپاه بود . پس يک روز که مأمون در پي تعيين جانشين از ميان معاشرانش بود فضل به او گفت : کار من در آنچه انجام داده ام کجا و کار ابومسلم در آنچه انجام داد کجا ؟ مأمون گفت : ابو مسلم خلافت را از قبيله اي به قبيله اي ديگر انتقال مي داد و تو از برادري به برادر ديگر و بين اين دو تفاوت همان است که خود مي داني . فضل گفت : من نيز آن را از قبيله اي به قبيله اي ديگر انتقال مي دهم . پس به مأمون پيشنهادکرد که علي بن موسي الرضارا ولي عهد خود قرار دهد . پس مأمون با آن حضرت بيعت کرد و بيعت برادرش موتمن را لغو کرد .
چون اين خبر به گوش بني عباس در بغداد رسيد ناخشنود شدند و ابراهيم بن مهدي را به خلافت برگزيدند و با وي بيعت کردند .چون مأمون از اين امر آگاه شد دانست که فضل بن سهل خطا کرده و او را به امري ناصواب واداشته است . پس از مرو به قصد عراق خارج شد و بر فضل بن سهل حيله کرد تا او را کشت و نيز علي بن موسي را در بيماريي که به وي عارض شده بود ، مسموم ساخت تا اونيز بمرد . سپس صدوق بعد از ذکر اين مطلب مي نويسد : اين حکايتي بود که او علي حسين بن احمد سلامي در کتاب خود آورده است . اما قول صحيح آن است که مأمون به خاطر نذري که ذکر آن گذشت ، آن حضرت را به ولي عهدي خود برگزيد وفضل بن سهل پيوسته با امام رضا ( ع ) دشمني مي کرد و به او کينه مي ورزيد و از ولايت عهدي آن حضرت ناخشنود
بود زيرا او نيز از دست پررودگان آل برمک بود .

نامه مأمون به امام رضا ( ع ) و فراخواندن آن حضرت را به سوي خود و فرستادن کسي که آن حضرت را به سوي او آورد .
صدوق درعيون اخبار الرضا به سند خود از عده اي نقل کرده است که گفتند : چون کارامين ساخته و پرداخته شد و خلافت براي مأمون هموار گرديد ، نامه اي به امام رضا ( ع ) نوشت و او را به سوي خود در خراسان فراخواند . امام نيز عذر و بهانه بسيار آورد اما وي همچنان به آن حضرت نامه مي نگاشت و از آن حضرت خواستار آمدن مي شد . تا آنجا که امام رضا ( ع ) دانست که چاره اي جز اين ندارد . پس با فرزندش ابوجعفر ( امام نهم ) که هفت سال داشت از مدينه رهسپار شد .
طبري مي نويسد : در اين سال ، يعني سال 200هجري ، مامون فردي را به نام رجاء بن ابوضحاک ، عموي فضل بن سهل و فرناس خادم را براي آوردن علي بن موسي بن جعفر بن محمد و محمد بن جعفر روانه کرد . محمد بن جعفر در مکه بر مأمون شوريد و خود را اميرمؤمنان خواند . آنگاه خود را به دست جلودي سپرد و جلودي با او به عراق آمد وي را تسليم حسن بن سهل کرد حسن نيز وي را به همراه رجاء بن ابوضحاک به نزد مأمون در مرو گسيل داشت . طبري نيز اين مطلب را نوشته است . رجاء امام رضا ( ع ) را از مدينه و محمد بن جعفر را از عراق آورد .
صودق در عيون اخبار الرضا به سند خود ار زجاء بن ابوضحاک نقل کرده است که گفت : مأمون مرا مأمور آوردن علي بن موسي الرضا از مدينه کرد . و به من دستور داد که وي را از راه بصره و اهواز و فارس بياورم نه از راه قم . و نيز فرمان داد که شبانه از وي محافظت کنم تا او را نزد مامون ببرم . بنابر اين من از مدينه تا مرو ، همراه علي بن موسي بودم .
ابوالفرج و شيخ مفيد گفته اند : مأموري که ، آن حضرت و محمد بن جعفر را از مدينه آورد جلودي بود که عيسي بن يزيد نام داشت . اما اين سخن به دور از واقعيت است زيرا جلودي از اميران رشيد و دشمن رضا ( ع ) بود . بنابر اين مأمون او را براي آوردن امام رضا ( ع ) گسيل نکرده بود . ابو الفرج اصفهاني در مقاتل الطالبيين ، پس از آن گفته است : مأمون ، امام رضا( ع ) را به حيله مسموم ساخت و آن حضرت در اثر سم جان داد گويد : " در اين باره گفته شده است " قسمتي از اين خبر را علي بن حسين بن علي بن حمزه از عمويش محمد بن علي بن حمزه علوي و قسمتي ديگر
را احمد بن محمد بن سعيد از يحيي بن حسن علوي برايم باز گفته اند . و من اخبار ايشان راجمع کرده ام .
نگارنده : شيخ مفيد در ارشاد پاره اي از اين خبر را به همان نحوي که ابو الفرج آورده ، نقل کرده است اما بدون ذکر سند . و بر آن خبر نيز مطالبي افزوده است ظاهر آنچه اين دو در آن اتفاق نظر دارند ، مفيد از مقاتل نقل کرده است چون نسخه اي از اين کتاب به خط ابو الفرج در نزد مفيد موجود بوده و وي در جاي ديگري از کتاب ارشاد بدين تصريح کرده است . بنا بر اين ما قسمتي را که اين دو در آن متفق هستند نقل مي کنيم و در جايي که بيانات آنان با يکديگر متفاوت است ، خاصه از وي نقل مي کنيم : اين دو نوشته اند : مأمون به نزد گروهي از خاندان ابوطالب فرستاد و ايشان را که علي بن موسي الرضا عليهما السلام نيز در بين آنان بود از مدينه به سوي خود حرکت داد . و دستور داد آنها آنان را از بصره بياورند . کسي که مأمور آوردن ايشان بود به جلودي شهرت داشت . ابو الفرج گويد : او از مردم خراسان بود .
کليني روايت کرده است که مأمون به امام رضا ( ع ) نوشت راه جبل ( کرمانشاه ) و قم را در پيش نگير بلکه از راه بصره و اهواز و فارس بيا و در روايت صدوق است که مأمون به ا مام رضا ( ع ) نوشت : از راه کوفه و قم حرکت مکن پس امام از راه بصره و اهواز و فارس آمد . مأمون آن حضرت را از آمدن از راه کوفه و قم بدين خاطر منع کرده بود که مي دانست شمار شيعيان در آنجاها بسيار است و بيم داشت که مردم اين دو شهر به سوي آن حضرت آيند و به گردش جمع شوند . و از آن حضرت خواست که از راه بصره و اهواز و فارس ، يعني شيراز ،و حدود آن شهر عازم خراسان شود . زيرا کسي که از عراق به خراسان مي رود ، دو راه در پيش رو دارد يکي راه بصره ، اهواز و فارس و ديگري راه بلاد جبل يعني کرمانشاه ، همدان و قم . حاکم در تاريخ نيشابور مي نويسد : مأمون ، امام رضارا از مدينه به بصره سپس به اهواز سپس به فارس و از آنجا به نيشابور و بالاخره به مرو آورد و چنان شد که شد .
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از محول سجستاني نقل کرده است که گفت چون پيک براي حرکت دادن امام رضا (ع ) به خراسان ، وارد مدينه شد من در آن شهر بودم . پس امام رضا ( ع ) به مسجد رسول الله آمد تا با آن حضرت خداحافظي کند . در هر بار آن حضرت به سوي قبر باز مي گشت و صدايش به گريه بلند مي شد . به آن حضرت نزديک شدم و بر او سلام گفتم . او نيز سلامم را پاسخ گفت . به وي تبريک گفتم . وي فرمود : مرا رها کن . من از جوار جدم صلي الله عليه و آله و سلم بيرون مي شوم و در غربت مي ميرم .
حميري در دلايل از امية بن علي نقل کرده است که گفت : با ابو الحسن ( ع ) در سالي که به حج رفته بود ، در مکه بودم سپس آن حضرت به خراسان رفت در حالي که ابو جعف